افراد بشر در تمام مراحل زندگی، از آغاز کودکی و جوانی تا روزگار پیری، نیازمند به دوستی و رفاقت دیگران می باشند انسان به واسطه خلق و خوی اجتماعی خویش ناگزیر است در اجتماع و با اجتماع زندگی کند و برای رسیدن به مقاصد و هدفهای خود از همکاری و یاری دوستان بهره بگیرد بسمه تعالی
موضوع:
ویژگی های دوست در ادبیات
تهیه کنندگان:
سعیده خالویی-ملیحه ره پیش-ام البنین علیزاده
فاطمه فرح بخش-معصومه مشایخی
رشته :
آموزش ابتدایی
درس:
ادبیات فارسی
استاد:
سرکار خانم ایرانمنش
دانشگاه: مرکز تربیت معلم دختران شهید باهنرکرمان
زمستان 1388
مقدمه:
افراد بشر در تمام مراحل زندگی، از آغاز کودکی و جوانی تا روزگار پیری، نیازمند به دوستی و رفاقت دیگران می باشند انسان به واسطه خلق و خوی اجتماعی خویش ناگزیر است در اجتماع و با اجتماع زندگی کند و برای رسیدن به مقاصد و هدفهای خود از همکاری و یاری دوستان بهره بگیرد. کسانی که دوستان شایسته دارند هیچ گاه در دنیا تنها و بی یار و یاور نخوهند بود زیرا دوستان شفیق در روزگار خوشی و ناخوشی همدم و یاور آنها هستند. انسان طبعاً از مصاحبت با دوستان احساس مسرت می کند و از تنهایی و نداشتن همنشین شایسته متأثر و غمگین می شود. دوستی و دوست یابی یک ضرورت اجتماعی است پس نباید با هرکس طرح دوستی ریخت و با هر ناپاکی معاشرت نموده، اگر اساس و پایه دوستی ها و دوست یابی ها، پاکی و اطاعت و بندگی خدا باشد، سلامت جامعه انسانی تضمین خواهد شد. دوست هر کس، نشان دهنده ی هویت و موقعیت خاص او در زندگی است تا آن جا که گفته می شود:
«بگو با که دوستی تا بگویم کیستی»
شرط اساسی برای دوستی این است که شخصی را که به عنوان دوست انتخاب می کنیم هم عقیده و هم مسلک ما باشد زیرا اگر دو نفر از نظر عقیدتی با هم نباشند و عقیده همدیگر را نپذیرند نمی توانند رازدار هم باشند و لذا دوستان خوبی برای هم نخواهند بود بنابراین انسان باید کسی را به عنوان دوست برگزیند که اعتقاداتش را بپذیرد و از نظر عقیدتی وحدت نظر داشته باشند. در هر حال دوست و رفیق از اسرار انسان مطلع می شود در صورتی که اختلاف عقیده وجود داشته باشد این اسرار حفظ نخواهد شد و روزی توسط او بر ملا می گردد و آن وقت است که انسان چه بسا متحمل زیان غیر قابل جبران بشود بنابراین داشتن دوست خوب بسیار در زندگی اهمیت دارد. اگر تاریخ را ورق بزنیم نمونه های بارزی را می یابیم که دوست توانسته است انسان را به زمین بزند و یا توانسته است انسان را به اوج سعادت برساند شاعر در این باره می گوید:
«پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شده»
سعدی درباره اثر همنشینی و مصاحبت می گوید:
گلی خوشبوی در حمام روزی رسید از دست محبوبی به دستم
بدو گفت که مشکی یا عبیری که از بوی دلاویز تو مستم
بگفتا من گلی ناچیز بودم ولیکن مدتی با گل نشستم
کمال همنشین در من اثر کرد وگرنه من همان خاکم که هستم
هدف ما از تهیه ی این مقاله راه گشایی و راهنمایی شما به سوی موفقیت است.
شما از هر طبقه ای که باشید. خواه تاجر، معلم، معمار، مهندس، پزشک، فروشنده و حتی خانم خانه دار نیاز دارید که بدانید با هر طبقه چگونه باید معاشرت کرد و با دوستان خود چه طرز رفتار باید داشته باشید و صمیمانه آرزو می کنیم پس از مطالعه ی این مقاله و با استفاده از ویژگی های مطرح شده در آن بر تعداد دوستان خود بیافزایید.
در پایان از راهنمایی های بی دریغ استاد ایرانمنش و کلیه بزرگوارانی که ما را در تهیه این مقاله یاری نمودند کمال تشکر و قدردانی را داریم.
صداقت در فرهنگ معین به معنای: دوستی داشتن و دوستی.
صداقت به معنای راستگویی و کلام منطبق بر واقع است بنابراین «صداقت» لفظی است که به آن قول و کلام انسان توصیف می شود. صداقت از مفاهیم نسبی است و اشخاص صادق به میزان بهره ای که از ملکه صداقت دارند، امتیاز و مرتبه می یابند. افراد صدیق کسانی هستند که اعمالشان بازتابی از گفته هایشان می باشد.
سخن را راستگو، رو کن امانت امانت را مکن هرگز خیانت
اگر داری تو عقل و دین و ایمان ملازم باش با افعال نیکان
«پانصد حدیث،- صفحه 30»
دوست نباید دروغگو باشد: زیرا آنان مانند سراب اند که با سخنان بی حقیقت خود مسائل را دگرگون جلوه می دهند، دور را با دروغهای خود نزدیک و نزدیک را دور می نمایانند و تو را از حقیقت مطالب منحرف می سازند.
«تعالیم آسمانی اسلام»
خیر اخوانک من دعاک الی صدق المقال بصدق مقاله و ندعُک الی افضل الاعمال:
«بهترین برادرانت (دوستانت) آن است که با صدق گفتارش تو را به صدق گفتار و با حسن اعمال خود تو را به بهترین اعمال دعوت کند»
مکن دوستی با دروغ آزمای همان نیز با مرد ناپاکرای
«حکمت فردوسی، بیت 25- ص157»
تواضع در فرهنگ به معنای فروتنی کردن، از جای خود برخاستن برای احترام دیگری، کم زنی
تواضع در اصل از واژه وضع که به معنی فرو نهادن است گرفته شده و مفهوم آن از نظر اخلاقی این است که انسان باید خود را در برابر خدا و خلق خدا پایین تر از موقعیت خود قرار دهد، فروتنی و فرو رو می کند، و ضد آن تکبر و بزرگ نمایی و فخرفروشی است که از صفات رذیله، و مایه و پایه انحرافات فکری و عملی بسیار زشت است تواضع به معنی خواری و ذلیل نشان دادن خود نیست که ضد ارزش و مورد نکوهش می باشد.
از نشانه های معاشرت و جدا شدن از آنها، با روی با زودل پذیر رو به رویا جدا می شود، و جدایی اش محبت آمیز است، نه از روی بی اعتنایی که موجب کینه و کدورت شده، و از نشانهای خصلت زشت تکبر و خود شیفتگی است.
«اینترنت»
زخاک آفریدت خداوند پاک پس ای بنده افتادگی کن چو خاک
«بوستان سعدی- باب4-بیت 1-ص142»
تواضع گر تو داری نزد مردم نسازی جای قدر خویش را گم
«پانصد حدیث- ص88»
به عزت هر آنکه فروتر نشست به خواری نیفتد زبالا به پست
«بوستان سعدی- بیت1-ص149»
به جای بزرگان دلیری مکن چو سر پنجه ات نیست، شیری مکن
«بوستان سعدی- بیت2-ص149»
تواضع کن ای دوست با خصم تند که نرمی کند تیغ برنده کند
«بوستان سعدی- ص167-بیت5»
به آموختن چون فروتن شوی سخن های دانندگان بشنوی
«حکمت فردوسی- ص 121»
بگفتن درشتی مکن یا امیر چو بینی که سختی کند، سست گیر
«بوستان سعدی، ص 155، بیت11»
بگفتا کن تواضع با خلایق به جاه و منزلت گر دی تو لایق
تکبر گر کنی کوچک نمایی به نزد خلق پست و بی نوایی
«پانصد حدیث- ص16»
به آموختن چون فروتن شوی سخن های دانندگان بشنوی
فروتن کند گردن خویش پست ببخشد، نه از بهر پاداش دست
«حکت فردوسی- ص121»
در فرهنگ معین به معنای به جا آوردن عهد و پیمان و پایداری در دوستی.
انسان فطرتاً احساس می کند در مقابل تعهد اینکه با دیگران نموده باید وفادار باشد و به آنچه عهد کرده عمل نماید و چون این مسئله از فطریات بشر است پیرو دین و مذهب باشد، لزوم وفای به عهد را در نهاد خویش درک می کند و پیمان شکنی و تخلف از تعهدات را زشت و ناپسند می شمارد. در زندگی اجتماعی مقید بودن به انجام تعهدات، اثر بسیار نیکویی دارد زیرا اعتماد مردم را به انسان جلب نموده بنابراین باید گفت: وفا یکی از ارکان سعادت اجتماع است که در تمام شئون زندگی مردم مؤثر بوده و خود مقدمه پیشرفت ها و موفقیت ها است.
«تعالیم آسمانی اسلام، ص 180»
همان دوستی با کسی کن بلند که باشد به سختی ترا یارمند
«حکمت فردوسی، ص74-بیت6»
ای دوست به پشت گرمی دشمن خویش بیهوده به روی دوستان چنگ مزن
«دیوان فرخی یزدی»
نی نی به از این باید با دوست وفا کردن ورنه کم از این باید آهنگ جفا کردن
«سنایی غزنوی- صفحه 90»
بشوی ای برادر از آن دوست دست که با دشمنانت بود هم دست
«قابوسنامه، باب 28»
دوست شمار آن که در نعمت زند لاف یاری و برادرخواندگی
دوست آن دانم که گیرد دست دوست در پریشان حالی و درماندگی
«تحکایت 16-باب اول، گلستان»
هزار بار وفا کردم و جفا دیدم چه می شود که کنی بعد از این وفا ای دوست
«تا دوست، ص94، بیت8، فارغ»
اگر بر جای من غیره گزیند دوست حاکم اوست حرامم باد، اگر من جان بجای دوست برگزینم
«غزلیات حافظ»
آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند بر جای بدکاری چو من یکدم نیکوکاری کند
«دیوان حافظ، ص50، بیت1»
بیا هم عهد و هم سوگند باشیم اگر آزاد و گر در بند باشیم
«دیوان پروین اعتصامی، ص226»
ای کم شده وفای تو، این نیز بگذرد و افزون شده جفای تو این نیز بگذرد
«سنایی غزنوی- ص85»
جز خون نخورم زدست هر دشمن و دوست در معرکه چون برهنه شمشیر منم
«دیوان فرخی یزدی»
آب با خود دارم این جاروب، در راه وفا آستان دوست را رفتن به مژگان بهتر است
«تا دوست، کلیم کاشانی، صفحه8، بیت2»
از ما گمان حسن و وفا بود دوست را شکر خدا که راست شد آخر گمان دوست
«تا دوست، جامی، صفحه 12، بیت11»
از تن رنجور من بیرون رود اندوه و غم گر رسد بر گوش جانم از وفا آواز دوست
«تا دوست، نصیر شیرانی، صفحه13، بیت5»
به اعتبار وفا نقد عمر خواهم بافت تو هم جفا به محبان روا مدار این دوست
«تا دوست، سبزواری، ص22، بیت9»
ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته ای دشمن از دوست ندانسته و نشناخته ای
«تا دوست، سعدی، ص9، بیت 5»
همچو گل خنده زن ای دوست زرفتار نکو به در آر از کف پایی زوفا خاری چند
«تا دوست، علی خوردش، ص94، بیت 10»
در نهاد بعضی از مردم تمایل ناپسندی وجود دارد که آن را به تجسس امور خصوصی دیگران و تحقیق پیرامون اسرار مردم وا می دارد.
این تمایل، عوارض شومی به بار می آورد که در درجه اول دامن مبتلایان را می گیرد و آن ها را به تیره روزی می کشاند. عواملی که انسان را به عیب جویی دیگران وا می دارد، نوعی احساس حقارت است که شخص برای جبران آن به کشف عیوب مردم می پردازد تا در خود ایجاد آرامش بنماید غافل از این که اقدام به چنین کاری تنفر و انزجار مردم را نسبت به او بر می انگیزد دوستانش را از دست می دهد و روابط او با سایرین دچار تزلزل و گسیختگی می شود. این چنین کسانی، اگر نیروی دقت و بررسی خود را که بیهوده در راه عیب جویی مردم به هدر می دهد شناخت عیوب خود نمایند در رفع آنها بکوشند نتایج درخشانی بدست خواهند آورد. «تعالیم آسمانی اسلام، محمد صحفی»
تو عیب کسان هیچ گونه مجوی که عیب آورد بر توعیب گوی
چو عیب تن خویش داند کسی زعیب کسان بر نگوید بسی
چنین داد پاسخ که باری نخست دل از عیب جستن ببایدت شست
بی آهو کسی نیست اندر جهان چه در آشکارا چه اندر نهان
«حکمت فردوسی، ص86»
گفتا هر آنکه عیب کسی در قضا شمرد هر چند دل فریبد و روخوش کند عدوست
در پیش روی خلق به ما جا دهند از آنک ما را هر آن چه از بد و نیک است رو بروست
چون شانه عیب خلق مکن موبه مو در پشت سر نهد کسی را عیب جوست
زآنکس که نام خلق به گفتار زشت کشت دوری گزین که از همه بدنام تر همدست
«آئین آینه، ص153، بیت 10.9.7.6»
اما در بعضی موارد آمده است که: عیب جویی باید در حد متعادل باشد:
در نظر اولیاء گرامی اسلام بهترین و شایسته ترین دوست کسی است که با صراحت، عیب اخلاقی دوست خویش را بگوید، از رفیق خود انتقاد کند و خلق و خوی ناپسندش را خاطرنشان می سازد. از ابی عبدالله (ع): «احب اخوانی الی من اهدای الی عیوبی»
«کتاب راهنمای انتخاب دوست، ص25»
«الصدیق الصدوق من نصحک فی عیبک و حفظک فی عیبک و اثرک علی نفسه»
دوست راستین کسی است که در عیبت تو را نصیحت کند و در نهان حفظ آبرویت کند و تو را بر خودش مقدم دارد.
«راهنمای انتخاب دوست، 24، غررالحکم، شماره 9727، ص408»
هر انسانی در زندگی فردی و اجتماعی خویش، خواه ناخواه اسرار مگو دارد که بایستی در نگه داری آن کوشا باشد. برخی از این اسرار مربوط به خودش و برخی مربوط به خانواده یا جامعه اوست گذشته از آن که فضیلتی اخلاقی به شمار می آید، در نیک بختی انسان ها نیز تأثیر بسزا دارد. امیر مؤمنان علی علیه السلام فرموده است:
«پیروزی، به محکم کاری بسته است و آن هم به اندیشه بستگی دارد و اندیشه نیز به نگه داری رازهاست.» در مقابل، افشای اسرار سبب دوری از موفقیت و حتی سقوط و شکست فرد در راه تصمیم های او می شود. اگر راز از ناکامی و نکبت آدمی خبر دهد، بروز آن، شماتت دشمنان و اندوه دوستان و خفت در نظر ظاهر بینان را در پی دارد. همچنین آن که رازدار خویش نیست نمی تواند اسرار دیگران را حفظ کند.
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوئیم با دوست بگوئیم که او محرم راز است
«دیوان حافظ، غزل40، بیت4، ص59»
ابراهیم مدبر می گوید: در آن وقت که امیرالمؤمنین مأمون به روم رفته بود، روزی سوار بود و او را سفهسالاری بود عجیب نام، گفت: «یا عجیب می خواهم که اسب با تو بدوانم تا بنگرم که اسب تو چگونه می رود». پس هر دو اسب را تاختند، چندان که از نظر خواص دور شدند. مأمون عجیب را گفت: «غرض من آن بود از این مسافت که مرا با تو سرّی بود و (خواستم) با تو خالی کنم و بگویم: بدان که من از این برادر خود معتصم اندیشه می کنم- باید که پیوسته احوال مرا مراقبت کنی، و در محافظت من حزم و احتیاط به جای آری»- عجیب خدمت کرد: و چون بازگشتند و چندی برآمد، عجیب فرصت طلبید و این معنی پیش معتصم حکایت کرد. معتصم از وی منت داشت و زندگانی به حزم کردن گرفت، چندان که نوبت خلافت به معتصم رسید. و اول روز که به خلافت نشست، بفرمود تا عجیب را بگرفتند و فرمود که سیاست کنند. عجیب گفت: «یا امیرالمؤمنین، گناه من جز اخلاص و هواداری تو چیست؟» گفت: «گناه تو فاش کردن راز برادرم بود و سری که با تو گفت نگاه نداشتی، مرا به تو چه اعتماد بود پس از این؟» پس در حال عجیب را بکشتند و افشای آن سرّ، سر او را از مصاحبت تن معزول کرد.
«جوامع الحکایات و لوامع امروات، ص234، نتیجه فاش کردن راز»
ابذل لصدیقک کل الموده و لا تبذل له کل الطما نیتر و اعطه کل المواساه ولا تقض الیه کبل الاسرار.
نسبت به دوست خود تمام مودت و محبت با بذل کن ولی تمام اطمینان و اعتماد را نسبت برادر روا مدار، نسبت به او به تمام معنی و مساعدت کن ولی تمام اسرارت را در اختیارش مگذار.
آورده اند که نعمان بن التراب العبدی رئیسی بود از عرب، و او را سه پسر بود: سعد، سعید و ساعد؛ و پیوسته پسران خود را وصیت کردی تا به ادب و فضایل متجلی بود و از اخلاق مذموم دور و پسر بزرگتر او، سعد، از جمله شجاعان و نامداران بر سرآمد. و در آن قرن هیچ مرد قرین او نیامدی، و هیچ شجاع تاب حمله او نداشتی و سعید در اقتنای محامد و ادخار بر سر آمد، و در آن قرن هیچ مرد قرین او نیامدی، و سعید در اقتنای محامد و ادخار مکارم، به پدر خود اقتدا کرده بود، و در زیرکی و شرف می کوشید و ساعد مردی شراب خواره عشرت دوست بود، و پیوسته با حریفان به پیاله و نواله بودی. چون نعمان اختلاف طبایع پسران بدید، سعد را بخواند و گفت: «جان پدر، تو فردی شجاع و دلیر و جانبازی و لیکن شجاعت و قوت بازو اعتماد را نشاید، و شمشیر اگر چه بران بشد به آخر رخنه شود، و اسب اگر چه درنده باشد روزی به سر درآید و هرگاه که در میدان حرب و غزا افتادی و دیدی که آتش قتال برافروخت، و دریای حرب به جوش آمد زنهار تا بسار در آنجا درنگ نکنی؛ و گریختن عاری نبود که صید دام رماح ایشان شوی، و کوفته زخم متا گردی.» پس پسر خردتر سعید را بخواند. و او مردی کریم بود. او را گفت: «جان پدر جود واحسان و سلیت حصول نام نیکو تواند بود، ولیکن زنهار تا د ر وقت بذل و احسان، از غایت ضجرت، زبان به فحش و دشنام نگشایی و خواهندگان را به زبان نرنجانی، و تخم احسان در زمین کار که بر آن برداری» پس پسر دیگر سعد را گفت: «ای جان پدر! شراب دل سیاه کند و عقل تباه گرداند، و در کسب خلل افکند و بی مطرب غم بود و بی ندیم ناکام پس ندیم خود را رعایت کن، و حریم خویش را حمایت، نه به یک بار که دست از آن بازداری، که دلتنگ مانی، و نه چندان حوری که فضیحتشوی .»
بیت:
تاهشیارم در طربم نقصان است چون مست شوم بر خردم تاوان است
حالی است میان مستی و هشیاری من بنده آن، که زندگانی آن است
چون نعمان ایشان را وصیت بکرد، دنیا را وداع گفت: از پسران او، سعید، که مردی شریف و کریم بود، به جای او بنشست و بساط کرم بسط کرد و جمعی آماده خوار چون پروانه آتش طمع و مگس شهد حرص بودند، گرد او درامدند سعید گفت: باشد تا وصیت پدر به جای آورم، و این دوستان را بیازمایم تا معلوم شود که از ایشان محل اعتماد کیست پس گوسفندی را بسمل کرد و در گوشه خانه خود بنهاد و چیزی بر آن پوشید پس یکی از یاران خود، که با او دم اخلاص زدی، بخواند و گفت: «دوست آن است که با دوست وفا کند و حاجت او را روا گرداند و در نیک بد مسامحت واجب بیند.» آن دوست گفت: «چنین است که تو می گویی، اکنون بازنمای.» گفت: «بدان که فلان کس از اشراف قبیله را کشته ام که با من عداوت می ورزید و اینک در کنج خانه نهاده ام. اگر در مصادقت تو صدقی هست، مرا یاری ده تا او را مخفی کنیم» آن مرد گفت: «عظیم بد کرده ای و کاری از دست تو بردن رفته است و در این واقعه سرها غلتد. » سعید گفت: «ای برادرت اکنون در فانی نیست، وقت یاری است نه وقت ملامت، اگر مرا یاری دهی تا او را دفن کنیم کرم بود» گفت: «من از این یاری بیزارم و خود را بدین جرم ملوت نکنم» این بگفت و برفت سعید دیگری را بخواند و با وی همین مقالات براند او همین جواب بداد تا همچنین از هیچ کس آن یاری نیافت پس او را معلوم شد که جمله در وفاداری سست اند، پس با یکی از یاران که او را خریم بن نوفل گفتندی، در خلوت بنشست و گفت: ای خزیم! من به تو چه چشم دارم؟ گفت: وفادار و حق گزاری و آنچه تو را خوش آید. به هر چه فرمایی کمر بسته ام. گفت: «من فلان کس از اشراف قبیله کشته ام» خریم گفت: «سهل است اگر دشمن بود دشمن کشته به اکنون چون کشتی وظیفه من در این باب چیست؟» گفت: «می خوهم تا یاری دهید تا او را به موضعی مخفی کنیم» گفت: «سهل کاری است، به جان در خدمت ایستاده ام» غلامی از آن سعید ایستاده بود خریم گفت: «از این حرکت که کردی غلام خبر دارد» به گفت: نه، گفت: «راست می گویی؟» گفت: «راست می گویم، دروغ چرا گویم؟» خریم به شمشیر به غلام حمله برد و به یک ضربت او را از پای درآورد و گفت: «بنده را برادر نشود» سعید از آن رنجید و گفت: «غلام مرا، بی گناه، چرا کشتی؟» گفت: «من غلام توام»، سعید گفت: «ای برادر من تو را می آزمودم» گفت: «قضا کار خود کرد» آنگاه پرده از سر گوسفند برگرفت، سعید گفت: «جمله دوستان و آزمودم اما بدکردی که غلام را بکشتی» خریم گفت: «تیغ بر ملامت پیش گرفت و این ملامت سود ندارد.»
فایده این حکایت آن است: که دوست آن بود که در سرّاء و ضرّاء، دم موافقت زند چه آنان که به طمع لقمه نان و جرعه شراب دم صفا زنند از راه معنی، دشمنانند نه دوستان.
«جوامع الحکایات و لوامع الروایات، دوست خوب، ص326»
استهزاء در فرهنگ معین به معنای بر کسی خندیدن و مسخره نمودن است.
ز دوست، دوست نرنجد به هیچ تقصیری اگر برنجد و گوید که دوستم غلط است یک مثل لاتینی می گوید: استهزاء دوستی را می کشد.
در فرهنگ معین: گیاهی است با برگهای دراز و ضخیم و تیغ دار با گل های زرد رنگ در جاهای گرم می روید و طعم تلخ دارد. 2-شکیبایی کردن- بردباری- عطسه
صبر در لغت عرب به معنای حبس و در تنگنا و محدودیت قرار دادن است، و برخی آن را بازداشتن نفس از اظهار بی تابی و بی قراری دانسته اند. در فرهنگ اخلاقی، صبر عبارت است از وادار نمودن نفس به انجام آنچه عقل و شرع اقتضا می کنند و بازداشتن از آنچه که عقل و شرع نهی می کنند یکی از فضائل اخلاقی صبر به معنی مقاوم و پر فضیلت و شکیبا بودن است راغب می گوید: صبر به معنای خودداری در تنگی و سختی است و نیز به معنای بازداشتن از آنچه که عقل و دین آن را بازداشته است و نیز خودداری نفس در هنگام معصیت که نقطه مقابل آن جزع است و در مورد جنگ به معنای شجاعت آمده که در برابرش جبن و ترسویی است و نیز به معنای کتمان که امساک در گفتن خوبیهای افراد است آمده.
اگر داری تو صبر و بردباری نکردی در بدی ها بی قراری
بدی از کس به حملت شد چو آسان تو داری علم و دانش را فراوان
«پانصد حدیث، ص72»
ز آزادگان بردباری و سعی بیاموز، آموختن عار نیست
«دیوان پروین اعتصامی، 260»
مکن صبر ای برادر بر مصیبت جزای خیر حق گردد نصیحت
جزع بنما تو صابر باش که رمد که بر صبر تو پاداش است بیمار
«پانصد حدیث-29»
صبر را در کارها بنما شعار بهترین یار است آن در روزگار
هر که را صبر است در هر خوب و بد در دو عالم سود سرشاری بود
«پانصد حدیث- ص99»
صبرم زروی دوست میسر نمی شود دامن طریق چیست، تحمل زخوی دوست
«تا دوست، محمد ابراهیمی، ص25، بیت3»
چو نسرین اوفتاد از پای گفتم که باید صبر کرد و بردباری
«دیوان پروین اعتصامی، ص174»
برو ز مورچه آموز بردباری و سعی که کار کرد و شکایت روزگار نکرد
«دیوان پروین اعتصامی، 208»
صبر و ظفر هردو دوستان قدیمند بر اثر صبر نوبت ظفر آید
«دیوان حافظ، ص165»
قناعت در فرهنگ معین به معنی خشنودی، خرسندی، رضا و تسلیم و صرفه جویی است امیرالمؤمنین علیه السلام در مورد قناعت می فرماید:
عزمن قنع ذل من طمع: عزت در قناعت است و خواری در طمع است.
بگفت آن کس که شد قانع عزیز است موقر در بر اهل تمیز است
کسی را کو طمع کاری حرام است ذلیل و خوار نزد خاص و عام است
«پانصد حدیث، ص95»
نکرده جامه بر تن از قناعت کسی که با کم خود نیست راحت
به تن اگر از قناعت جبه پوشی ز شهد جام حریت بنوشی
«پانصد حدیث، ص108»
هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طائی نبرد
«گلستان سعدی، باب سوم، حکایت سوم، ص93»
گدایی هول را حکایت کنند که نعمت بی قیاس اندوخته بود. یکی از پادشاهان گفتنش: همی نمایند. که مال بی کران داری و ما را مهمی هست اگربه برخی از آن دستگیری کنی چون ارتفاع رسد وفا کرده شود. و شکر گفته. گفت: ای خداوند روی زمین لایق قدر بزرگ سلطان کجا باشد دست همت به مال چون من گدائی آلوده کردن که جو جو به گدائی فراهم آورده ام. گفت: غم نیست که به تتری می دهم الخبیثات للخبیثین شنیدم که سر از فرمان ملک با زرد و حجت آوردن گرفت و شوخ چشمی کردن.
ملک فرمود تا مضمو خطاب از وی به زجر و توبیخ مستخلص کردند.
به لطافت بر نباید کار سر به بی حرمتی کشد ناچار
هر که بر خویشتن نبخشاید گر نبخشد بر او کسی، شاید
«گلستان، باب سوم، ص137»
از دیگر صفات بارز دوست آن است که دوست باید در خود آدمی باشد.
سعدی می گوید: رقم بر خود به نادانی کشیدی که نادان را به صحبت برگزیدی
«تعالیم آسمانی اسلام»
ژرژ هربرت می گوید:
با مردان نیک مصاحبت کن تا خودت هم یکی از آنان به شمار روی
«تعالیم آسمانی اسلام»
دوستی با پیلبانان یا مکن یا بنا کن خانه ای در خورد پیل
«باب8- گلستان سعدی»
آنچنان با دوست یکتایم که چون مجنون راز هیچ غیر از دوست نبود
«تا دوست، ص1، بیت16- فغانی شیرازی»
یک مثل قدیم عربی می گوید: همنشین بد همانند آهنگر است اگر شما را با آتش خود نسوزاند دودش چشمتان را اذیت می کند.
«تعالیم آسمانی اسلام»
گرت اندیشه ای زبدنامی است منشین با رفیق ناهموار
«دیوان پروین اعتصامی- ٌ407»
ای دوست رفیق بد، تو را همچو عدوست با مردم بد اصل شوهر گز دوست
«تا دوست، ص14، بیت3، قیام»
عاطفه در انسان استعدادی است که او را از زندان خود خارج می کند و به سمت برقراری پیوند قلبی با دیگران بر اساس مهر و محبت سوق می دهد و از این طریق بخشی از احتیاجات روحی انسان را که جز در سایه محبت و عطوفت و ارتباط قلبی با دیگران تأمین نمی شود برآورده می سازد. لذا جلب محبت نیاز روحی انسان است و هر انسانی به دنبال این است که محبت دیگران را به خود جلب نماید. پس ما اگر دوستی داریم باید به او اعلام کنیم که این خود باعث دوام دوستی است.
بیا ای دوست با ما مهربان باش که بینی روز وشب روی محبت
«تا دوست، ص22، بیت20، مزدا»
با هم ای دوست روا نیست که دشمن گردیم زآشفتگی خویش ندارم خبر ای دوست
«تا دوست، ص23، بیت3، حسینعلی مشفق»
آن دوست که دل بدو سپردی بر دشمنیش گمان نبردی؟
«تا دوست، ص1، بیت10، نظامی»
ای دوست گاه گاهی میکن بر من نگاهی آخر چو چشم مستت من نیز ناتوانم
«تا دوست، ص9، بیت17، فخرالدین عراقی»
جوانمردی تو را گر دوست شد نیک بود بهتر ز خویشاوند نزدیک
چون او را مهربانی همچو گنج است ولی خویشان گهی تکلیف و رنج است
«پانصد حدیث- ص264»
از این سراب غم انگیز تا که رخت ببندم به کوی دوست زنم خیمه در دیار محبت
«تا دوست، ملک مختاری، ص13، بیت6»
امیراالمؤمنین علی علیه السلام می فرمایند: «الکرم اعطف من الرحم»
دوست جوانمرد از خویشاوند مهربانتر است، زیرا مهربانی او طبیعی است.
«پانصد حدیث»
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا
«دیوان حافظ، غزل5، ص8، بیت6»
دل سراپرده محبت اوست دیده آیینه دار طلعت اوست
«دیوان حافظ، ص79، بیت اول»
ازکیمیای مهر تو زرگشت روی من آری به یمن همت تو خاک زر شود
«دیوان حافظ، ص161»
رفیق مهربان و یار همدم همه کس دوست میدارند و من هم
نظر با نیکوان رسمیست معهود نه این بدعت من آوردم به عالم
«کلیات سعدی، ص13، بیت 1 و2»
بکش جفای رقیبان عدام و جور حسود که سهل باشد اگر یار مهربان داری
«دیوان حافظ، غزل 445، ص605، بیت8»
آن عشوه دار عشق که مفتی زره برفت وان لطف کرد دوست که دشمن حذر کرد
«تا دوست، دیوان حافظ، ص7، بیت2»
ای دوست بیا روی محبت به هم آریم کز خلق ندیدیم به جز خدعه و تزویر
«تا دوست، ص14، بیت14، شهریار»
به خاک پای عزیزان که از محبت دوست دل از محبت دنیا و آخرت کندم
«تا دوست، ص17، بیت12، سعدی»
بتا، هلاک شود دوست در محبت دوست که زندگانی او در هلاک بودن اوست
«تا دوست، ص17، بیت16، سعدی»
هر عاشقی که مست نگردد ز مهر دوست تاریک جان بود که ندارد نشان نور
«تا دوست، ص94، بیت13، ضیاء ساحلی»
نظیر دوست ندیدم اگر چه از مه و مهر نهادم آیینه ها در مقابل رخ دوست
«تا دوست، ص86، بیت اول، حافظ»
یکی از وزرا زیر دستان را رحمت آوردی و صلاح همگنان را به خیر توسط کردی اتفاقاً به خطاب ملک گرفتار آمد همگنان در استخلاص او سعی کردند و گماشتگان در عقوبتش ملاطفت نمودند و بزرگان ذکر سیرت خویش به افواه گفتند تا ملک از سر خطاب او در گذشت صاحبدلی بر این سخن مطلع گشت و این بیت بگفت:
تا دل دوستان به دست آری باغ و ملک پدر فروخته به
«گلستان، باب اول، حکایت33»
دوستانی را انتخاب کنید که قاطع رحم نباشند زیرا این طبقه در قرآن کریم مورد لعنت و نفرین خدا قرار گرفته اند.
«پانصد حدیث»
حرص در فرهنگ معین به معنی آز و آزمندی می باشد.
علی علیه السلام درباره این صفت رذیله می فرماید: طمع راهی است که بازگشت ندارد و ضامنی است بی وفا، چه بسا نوشنده ای که قبل از سیراب شدن، گلویش را گرفته است. هر چیزی که عظمت آن زیادتر باشد و برای بدست آوردن آن بیشتر مبارزه شود برای از دست رفتنش مصیبت شدیدتر است.
سخن در صلاح است و تدبیر و خوی نه در اسب و میدان و چوگان و گوی
«بیت1، ص207، باب هفتم»
گرت دل نه یارای اهریمن است سوی آزمنگر که او دشمن است
«حکمت فردوسی، بیت اول، ص63»
چو بستی کمر بر در راه آز شود کار گیستیت یکسر دراز
«حکمت فردوسی، ص64، بیت6»
اگر جان تو بسپرد راه آز شود کار بی سود بر تو دراز
«حکمت فردوسی، ص64، بیت11»
گنه کارتر چیز مردم بود که از کین و آزش خرد گم بود
«حکمت فردوسی، ص64، بیت13»
ز آز فزونی برنجی همی روان را چرا برشکنجی همی
«حکمت فردوسی،ص65، بیت19»
توانگر بود هر که را آز نیست خنگ مرد کش آز انباز نیست
«حکمت فردوس، ص67، بیت35»
امام صادق (ع) فرمود: در یکی از کتابهای آسمانی نوشته شده بود: اگر برای فرزندان آدم دو صحرا بود که یکی مملو از طلا و دیگری مملو از نقره، باز هم آنها متمایل به وجود صحرای سوم از طلا و نقره می شدند. ای فرزند آدم! شکم تو یک دریا و یک وادی بسیار وسیع است که جز خاک هیچ چیز آن را پر نمی کند.
«هزار و یک تحفه- ص224»
اکنون که یافتیم دوستان واقعی چه کسانی هستند، اولاً باید خود را با ویژگی هایی که گفته شد بسنجیم: اگر کمبودی در خود حس می کنیم به رفع آن بپردازیم تا دیگران ما را به دوستی انتخاب نمایند.
سعی کنیم دوست خوب و واقعی برای دوستانمان باشیم، ثانیاً کسانی را که می خواهیم به دوستی بگیریم بررسی کنیم که آیا ویژگی های گفته شده در آنان دیده می شود یا خیر؟
اگر بیشتر ویژگی ها را دارا باشند آنان را به دوستی بپذیریم.
همانطور که در میان درختان، آن درختی که جنس چوبش نرم تر باشد، شاخه های بیشتری می دهند. انسان نیز، اگر درخت وجودش نرم باشد، یعنی اگر نرم خویی، خوش اخلاقی، مهربانی، صداقت، گشاده رویی و ... در او باشد، شاخه های بیشتری خواهد داشت، یعنی دوستان بیشتری گرد او جمع خواهد شد؛ در نتیجه هم دوستانش از او محبت خواهند دید و هم خود او از توجه و محبت عده ای بیشتری برخوردار خواهند شد.
خلاصه ی کلام این که نباید با این گونه افراد طرح دوستی بریزیم:
1-احمق، 2-بخیل، 3-دروغگو، 4-فاسد، 5-فاسق، 6-گناهکار، 7-دنیاپرست، 8-غیر هم سنگ، 9- بی شخصیت، 10- منافق، 11- با کسی که برایمان حقی قائل نیست، 12- با دشمن دوست، 13-اشرار.
1-ابراهیمی، محمد، تا دوست، انتشارات تهران صدا، بهار 1381.
2-اعتصامی، پروین، دیوان قصاید و مثنویات و تمثیلات و مقطعات، چاپ هشتم، انتشارات فردین، مرداد 1363.
3-اینترنت.
4-حاجیان، مظفر، راهنمای انتخاب دوست، چاپ سوم، انتشارات هما رحمت، پاییز 1379.
5-حسینی، فاطمه السادات، رمز سعادت، چاپ اول، انتشارات فانوسی کرمان، 1388.
6-خطیب رحمت، خلیل، دیوان غزلیات حافظ، چاپ بیست و نهم، انتشارات صفی علیشاه، بهار 1380.
7-سعدی شیرازی، مشرف الدین مصلح بنی عبدالله، گلستان، چاپ چهارم، انتشارات نیایش، 1377.
8-سعدی شیرازی، مشرف الدین مصلح بنی عبدالله، کلیات، تصحیح فروغی، محمدعلی، چاپ سوم، شرکت نسبی اقبال و شرکاء، 1353.
9-سعدی شیرازی، مشرف الدین مصلح بنی عبدالله، بوستان سعدی شیرازی، تصحیح فروغی، محمدعلی، مؤسسه چاپ و انتشارات امیرکبیر.
10-سنایی غزنوی، ابوالمجد مجدود بن آدم، به کوشش سجادی، ضیاء الدین، چاپ دوم، چاپ امنت گلشن، 1365.
11- صداقت، سید علی اکبر، هزار و یک تحفه، چاپ دوم، انتشارات ره آوران، 1385.
12-صادقی اردستانی، احمد، پانصد حدیث، چاپ دوم، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، پاییز 1373.
13- صرفی، محمدتقی، خوبی ها و بدی ها، چاپ اول، انتشارات ناصر، قم، بهار 1372.
14-عباس، محمد، برهان قاطع، مؤسسه مطبوعاتی فریدون علمی، 1063.
15-عوفی، سدیدالدین محمد، جوامع الحکایات و لوامع الروایات، چاپ هفتم، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، پاییز 1382.
16-فردوسی، حکیم ابوالقاسم، حکمت فردوسی، چاپ دوم، انتشارات آتلیه نصر، 1376.
17-معین، محمد، فرهنگ فارسی معین، چاپ چهارم، واحد پژوهش و برنامه ریزی، انتشارات معین، 1383.
18-مکی، حسین، دیوان فرخی یزدی، چاپ هشتم، انتشارات امیرکبیر، 1357.
|