|
زندگی نامه ها
سرگذشت سلمان فارسی
«سلمان» اهل جندیشاپور بود . با پسرحاکم وقت رفاقت ودوستی محکم و ناگسستنی داشت ، روزی باهم برای صید به صحرا رفتند ، ناگاه چشم آنها به راهبی افتاد که به خواندن کتابی مشغول بود ، از او راجع به کتاب مزبور سؤ الاتی کردند راهب در پاسخ گفت : کتابی است که از جانب خدا نازل شده ودر آن فرمان به اطاعت خدا داده ونهی از معصیت و نافرمانی او کرده است ، دراین کتاب از زنا و گرفتن اموال مردم به ناحق نهی شده است ، این همان « انجیل » است که بر عیسی مسیح نازل شده .
گفتار راهب دردل آنان اثر گذاشت و پس از تحقیق بیشتر بدین او گرویدند به آنها دستور داد که گوشت گوسفندانی که مردم این سرزمین ذبح می کنند حرام است از آن نخورند .
سلمان و فرزند حاکم وقت، روزها همچنان از اومطالب مذهبی می آموختند روز عیدی پیش آمد ، حاکم ، مجلس میهمانی ترتیب داد و از اشراف و بزرگان شهر دعوت کرد در ضمن از پسرش نیز خواست که در این میهمانی شرکت کند ولی او نپذیرفت .در این باره به او زیاد اصرار نمودند ، اما پسر اعلام کرد که غذای آنها براو حرام است ، پرسید ند این دستور را چه کسی به توداده ؟ راهب مزبور را معرفی کرد.
حاکم راهب را احضار نموده به او گفت : چون اعدام در نظر ما گران و کار بسیار بدی است تورا نمی کشیم ولی از محیط ما بیرون برو . سلمان و دوستش در این موقع راهب را ملاقات کردند ، وعدۀ ملاقات در «دیر موصل » گذاشته شد ، پس از حرکت راهب ،سلمان چند روزی منتظر دوست با وفایش بود ، تا آماده حرکت گردد، او هم چنان سرگرم تهیه مقدمات سفر بود ولی سلمان بالاخره طاقت نیاوردهتنها به راه افتاد .
در دیر موصل سلمان بسیار عبادت میکرد، راهب مذکور که سر پرست این دیر بود او را از عبادت زیاد بر حذر داشت مبادا ازکار بیفتد ، ولی سلمان پرسید آیا عبادت فراوان فضلیتش بیشتر است یا کم عبادت کردن ؟ در پاسخ گفت : البته عبادت بیشتر اجر بیشتر دارد .
عالم دیر پس از مدتیبه قصد بیت المقدس حرکت کرد وسلمان را با خود به همراه برد در آنجا به سلمان دستور داد که روزها در جلسۀ درس علمای نصاری که در آن مسجد منعفد می شد حضور یابد و کسب دانش کند .
روزی سلمان را محزون یافت ، علت را جویا شد ، سلمان در پاسخ گفت : تمام خوبیها نصیب گذشتگان شده که در خدمت پیامبران خدا بوده اند .
عالم دیر به او بشارت داد که در همین ایام در میان ملت عرب پیامبری ظهور خواهد کرد که از تمام انبیاء برتر است ، عالم مزبور اضافه کرد من پیر شده ام خیال نمی کنم اور ا درک نمایم ، ولی تو جوانی امیداوارم اورا درک کنی ولی این را نیز بدان که این پیامبر نشانه هایی دارد از جمله نشانۀ خاصی بر شانۀ اواست او صدقه نمی گیرد ،اما هدیه قبول می کند .
در بازگشت آنها به سوی موصل در اثر جریان ناگواری که پیش آمد سلمان علم دیر را گم کرد .دو مرداز قبیلۀ بنی کلب رسیدند، سلمان را اسیر کرده وبر شتر سوار نموده به مدینه آوردند واو را به زنی از قبیلۀ جهینه فروختند .سلمان وغلام دیگر آن زن به نوبت روزها گله اورا به چرا می بردند ، سلمان در این مدت مبلغی پولجمع آوری کرد وانتظار بعثت پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله را می کشید .
دریکی از روزها که مشغول چرانیدن گله بود رفیقش رسید و گفت : خبر داری امروز شخصی وارد مدینه شده و تصور می کند پیامبر و فرستادۀ خدا است /
سلمان ه برفیقش گفت : توا ینجا باش تامن باز گردم ، سلمان وارد شهر شد ، در جلسۀ پیامبر حضور پیدا کرد اطرف
آن حضرت می چرخید و منتظر بود پیراهن پیامبر کنار برود و نشانۀ مخصوص را در شانۀ او مشاهده کند.
پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله متوجه خواسته اوشد، لباس را کنار زد ،سلمان نشانۀ مزبور ، یعنی اولین نشانه را یافت، سپس به بازار رفت ، گوسفند و مقداری نان خرید و خدمت پیامبر آورد ، پیامبر فرمود چیست؟ سلمان پاسخ داد : صدقه است ؛ پیامبر فرمود : من به آنها احتیاج ندارم به مسلمانان فقیر ده تا مصرف کنند .
سلمان بار دیگر به بازار رفت مقداری گوشت ونان خرید و خدمت ر سول اکرم آورد ، پیامبرپرسید این چیست ؟ سلمان پاسخ داد هدیه است ؛ پیامبر فرمود: بنشین . پبامبر و تمام حضار از آن هدیه خوردند ، مطلب برسلمان آشکار
گشت زیرا هر سه نشانه خودرا یافته بود.
دراین میان سلمان راجع به دوستان و رفیق و راهبان دیر موصل سخن به میان آورد واز عبادات و ایمان آنان به پیامبر و انتظار کشیدن بعثت وی را شرح داد.
کسی از حاضارن به سلمان گفت آنها اهل دوزخند ! این سخن بر سلمان گران آمد ، زیرا او یقین داشت اگرآنها پیامبر را درک می کردند از او پیروی می نمودند .
اینجا بود که آیۀ مورد بحث بر پیامبر نازل گردید و اعلام داشت : آنها که به ادیان حق ایمان حقیقی داشته اند و پیغمبر اسلام را در ک نکرده اند دارای اجر و پاداش مومنان خواهند بود .
حضرت سلمان فارسی تا آخر عمر در کنا ر پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله ماند واو را یار ی می نمود و آنقدر نسبت به پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وفادار و صدیق بود که آن حضرت می فرمود :«سلمان از ماست .»
|